از طرفی ترس و از طرفی انتظار ...
خب هرچی هم محکم باشی نمیشه از ترس از زایمان فرار کنی، تقریبا تمام ذهنم موقع زایمانه، اتاق درد، اتاق زایمان یا حتی بعد از زایمان....هر لحظه و هر لحظه و به یاد اون لحظاتم و مدام تو ذهنم تکرار میشه...همین باعث شده تا خواب از چشام گرفته بشه! خوایم خیلی کم شده یعنی تا حداقل یه نیم ساعت 40 دقیقه ای قبل خواب لحظات درد و زایمان رو تو ذهنم مرور نکنم انگار خوابم نمیبره.
از خود عمل زایمان اینقدرا نمیترسم بیشتر ذهنم به سمت لحظات قبل از زایمانه...از زمانی که تو بیمارستان بستری بشم و اون اتفاقایی که هر خانومی ازش متنفره!
رفتار پرستارا...معایناتشون...
ای خدا کمکم کن و کمک همه خانومای باردار باش توی اون لحظات
ولی سعی میکنم خودمو با فکر دستای کوچولوی نی نیم موقعی که داره اولین بار شیر میخوره و من نوازشش میکنم یا اون لحظه ای که امیرعباسمو میذارن رو پام و من و پسرم از اتاق زایمان میایم بیرون و انشالله انشالله عادل پشت در منتظرمونه ...خودمو آروم میکنم...
بهترین حالت مراجعه به بیمارستان وقتیه که تو خونه درداتو کشیده باشی و تا لحظه زایمانت چیزی نمونده باشه وگرنه اگر با هر حالت دیگه ای بخوای بری بیمارستان بیچاره میکنن آدمو!!! اینو فقط خانوما درک میکنن.
خدایا حکمتت رو شکر چقدر خانوما باید سختی بکشن تو این دنیا...
از نظر احساسی، ار نظر جسمی، از هر نظر ...شکرت خدا
این روزا به هرکی میبینم میگم برام دعا کنه.
نوشته شده در دوشنبه ۲۲ خرداد ۱۳۹۶ساعت ۲:۴۶ ب.ظ توسط محبوبم| |
رؤیای خیس ما دو نفر به حقیقت پیوست...ما را در سایت رؤیای خیس ما دو نفر به حقیقت پیوست دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده:
بازدید: 28