دیشب

خرید بک لینک
دیشب خیلی دلم گرفته بود...بالاخره سر نماز مغرب و عشا تونستم گریه کنم...

عادل ظهر نیومد خونه چون رفته بودن ماموریت و ساعت 6 بعدازظهر اومد، من رفتم توی اتاق نماز کنم و عادل بعد از نمازش توی حال پشت سیستم طبق معمول کارای اداره رو انجام میداد.

بعدازنماز بغضم ترکید و توی خلوت خودم هق هق گریه میکردم اما شونه هام میلرزید و سعی میکردم صدام رو عادل نشنوه...

توی اتاق بودنم خیلی طول کشید ...توقع داشتم عادل صدام بزنه اما اون سرگرم کارش شده بود و انگار گذر زمان رو حس نکرد.

بعدمدتی خودمو جمع و جور کردم و اومدم توی حال جلوی تلویزیون خودمو مشغول کردم...

اما همچنان بغض داشتم و نمیتونستم جلوی اشکامو بگیرم یواشی گریه می کردم تا بالاخره عادل متوجه اشکام شد و گفت باز این چه کاراییه؟

منم طبق معمول سکوته سکوت...

عادل تلویزیون رو خاموش کرد و اومد کنارم نشست .... مدام سوال میکرد چی شده؟ به من بگو؟ و از این سوالا

خدایی توی گریه کردن های من عادل خیلی صبوره و سعی داره موضوع رو حل کنه...مشکل از منه که هیچ وقت نمیتونم حرفم رو بزنم.

دیشب همینجور الکی از همه دلگیر بودم..میگم افسردگی گرفتم؟؟.... زودرنج شدم...پرتوقع شدم... دوس دارم توی کانون توجه همه باشم

هرچی پرسید به من بگو از کسی ناراحتی؟ از من؟ از کسه دیگه؟

فقط یک کلام گفتم از همه

دلم میخواست بگم ...آره از تو ناراحتم که صبح تا ظهر که سرکاری و من توخونه تنها..وقتی میای تا خوده شب از کارت حرف میزنی و از طرح هات(البته این موضوع و همفکری در مورد کاره عادل سبب شده که من و عادل مثل دوتا دوست باشیم باهم و ازین قضیه ناراحت نیستم) اما ازین ناراحتم که انقدر درگیر کارتی که روزایی که میرم بهداشت و کلاس زایمان یادت میره سوال پیچم کنی...برام خیلی مهم که بدونی توی کلاسای زایمان چی بهمون میگن و تو سوال کننده باشی نه اینکه من خودم واسه اینکه مسائل مهمی گفته میشه بحث رو شروع کنم.

دلم میخواست بگم از این ناراحتم که 9 ماهه دارم میگم دلم تفریح و طبیعت میخواد اما هیچکی به فکر من نیست

از آبجیم ناراحتم چون با اینکه میدونه من چندبار ازشون خواستم که الان که فصل توت هست بریم یه جایی توت بخوریم و اون با علم به این موضوع دیروزی که من خونشون بودم با همکاراش رفتن به توت خوری و منم اومدم خونه!

از خانواده شوهرم ناراحتم که فقط وقت مهمونی ها مارو میشناسن و موقع تفریح زنگی بهمون نمیزنن.

دلم میخواست بگم از زنداداشم ناراحتم که اگه به وقت من زایمان کنم و از بیمارستان مرخص بشم و کسی بهشون خبرنده اونا بی خبر میمونن! از این ناراحتم که با هنرمندی زنداداشم توی آشپزی توی این 9 ماه یه غذای نوبری برای من نیاورد!

فقط به عادلم گفتم اگه بگم از چه جیزایی ناراحتم بهم میخندین!

خب راست هم میگم این چیزا واقعا خنده نداره؟ میگم دچار افسردگی شدم و زودرنج...وگرنه این چیزا مسائلی هست که من براش دو ساعت تمام هق هق کنم و زار بزنم؟ چیزی هست که به خاطرش اونقدری گریه کنم که صبح چشمام از شدت پف بازنشه؟

حالا امشب آقا بعد این همه مدت میگه یه روفرشی بردار دوتایی بریم پارک!!!

بعد از 9 ماه؟؟

حتما باید گریه منو میدیدی که به خواستم توجه کنی؟

تو بعد این مدت اخلاق منو نشناختی که اگر چیزی رو که میخوام اگه طول بکشه و بهم ندن دیگه برام ارزش نداره؟

تو نمیدونی اخلاق گنده منو که اگر خواستمو به زبون بیارم، از چشمم میوفته؟

ازت تعجب میکنم عادل!!!

اما بازم دوستت دارم

نوشته شده در دوشنبه ۱ خرداد ۱۳۹۶ساعت ۸:۲۱ ب.ظ توسط محبوبم| |

رؤیای خیس ما دو نفر به حقیقت پیوست...

ما را در سایت رؤیای خیس ما دو نفر به حقیقت پیوست دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 39 تاريخ: شنبه 21 مرداد 1396 ساعت: 6:45

صفحه بندی