دوباره...

خرید بک لینک
عادلم دوباره رفت ماموریت

خیلی دلم گرفته، شاید عادل تصور کنه وقتایی که نیست و من میام خونه بابام بهم خیلی خوش میگذره

اما من از این دخترا نیستم که دم به دقیقه خونه بابام باشم، اصلا خونه هیشکی، خونه خودمون رو بیشتر دوس دارم.

ناشکری نمیکنم نکه خونه بابا بهم بد بگذره یا بدم بیاد اما خونه خودم راحت ترم و با عادل شادتر

شبی که خونه بابا خوابیدم آخرشب رفتم دستشویی و از ته دل گریه کردم طوری که شونه هام میلرزید و بذنم بی حس شده بود! اومدم تو رختخواب و بهش پیام دادم که "داشت حالم بهتر میشد که دوباره رفتی"... عادلم در جواب معذرت خواهی کرد و گفت ببخش که کارم اینطوره و ازین حرفا و گفت که جبران میکنه

اما منم گفتم آدم همیشه که حامله نیست حال آدم همیشه که خراب نیست یه لحظاتی توی زندگی اگر رسیدگی نشه جبران کردنش سخته (دقیقا منظورم از این جمله این بود که اگر این روزا به حال من نرسی شاید افسردگیم برام بمونه و دودش توی چشم خودتم میره) اما بازم منظور منو متوجه نشد...

بارها و بارها در لفافه از افسردگی بارداری براش گفتم اما از اونجایی که اصلا غم و اندوه به من نمیاد و همیشه تو زندگی همه فکر کردن من آدم بی غمی هستم، عادل هم حتما خیالش به این سمت نمیره...

نمیدونم چطور بهش برسونم که من نگران افسردگی هستم؟؟ نمیخوام حرفم رو مستقیم بزنم...یعنی اخلاق گندی که دارم که اگر مستقیم حرفمو بزنم و طرف مقابل صد تا کار برام انجام بده برام بی ارزشه!

خلاصه داشتیم اس ام اس بازی میکردیم که عادل نوشت من فکرم پیشته و اعصابم خورده به خاطر ماموریت ها ... منم ازش قبول کردم تا اینکه...

تا اینکه وقتی بعد از دو روز ماموریت ساعت 6 بعدازظهر برگشت و اومد دنبالم خونه بابام چندتا حرکتش به دلم موند...یکی اینکه دوس داشتم به احترام پدرو مادرم کمی بیشتر خونه بابام میموند و بعد میرفتیم خونه خودمون اما خب گفتم شاید خسته هست واسه همین اصرار نکردم

دو اینکه دوس داشتم از پدر و مادرم به خاطر اینکه عادل به ماموریت میره و من مدام مزاحمشون میشم تشکر میکرد

اما سوم...

یواشی تو خونه بابام ((((با لبخند)))) لبخندی که از رضایت بود، گفت به حاج آقا(رئیس شون) گفتم هفته دیگه که میخوان برن تهران من رو هم اجازه بدن که بیام!!!!

آخه هفته دیگه قراره بیشتر مدیرا و کارشناسا برای یک همایشی برن تهران، اول که به خاطر اینکه عادل نیروی برون سپار بود قرار بود نره...تا اینکه خودش پیگیر شده و این اجازه رو بهش دادن.

به دلم اومد

یعنی چی ازین ور میگی فکرت پیش منه و ازون ور خودت پادرمیونی میکنی برای رفتن؟

بخدا اگر هفته های آخر بارداریم نبود از خدام بود پیشرفت عادلم رو میدیدم ..اما الان از رفتنش ناراحتم... از شوق داشتنش برای رفتن به تهران دلگیرم...

دوباره حالم بد شده... گریه گریه گریه

خدایا حالمو خوب کن...فقط تویی پیشم خدا

خدایا تو این هفته که عادل نیست تورو به هرکی پیشت عزیزه قسم میدم زایمان نکنم.

نوشته شده در چهارشنبه ۲۷ اردیبهشت ۱۳۹۶ساعت ۹:۴۶ ب.ظ توسط محبوبم| |

رؤیای خیس ما دو نفر به حقیقت پیوست...

ما را در سایت رؤیای خیس ما دو نفر به حقیقت پیوست دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 24 تاريخ: شنبه 21 مرداد 1396 ساعت: 6:45

صفحه بندی