من اومدم

خرید بک لینک
وااااای خدایا شکرتتتت...

واقعا نعمت یه نفس راحت کشیدن چقدر خوبه..خدایا شکرت شکرت شکرت بابت همه داده ها و نداده هات ممنونم

سلام به همه شمایی که مطالبم رو دنبال می کنین یا اینکه تازه وارد وبلاگ من شدین...

اووووو از آخرین باری که نوشتم چقد دیر اومدم اینجا!!! 25 خرداد و الان که 2 مرداده

پسر کوچولو و شیطونم ..امیرعباس عزیزم بالاخره 27 خرداد با 2 روز تأخیر به دنیا اومد...

توی این مدت که نیومدم اینجا...خیلی وقتا بوده که خواستم بیام و مطلبی بنویسم یا اتفاق یا خاطره ای رو ثبت کنم...اما حسش نبود که بیام!

خیلی اتفاقای خوب و شیرین و تک و توک بد و ناراحت کننده تو این مدت برام افتاده که دوس دارم یکی یکی شون رو ثبت کنم...

مثلا اینکه چه اتفاقایی روز زایمانم افتاد ...کوچولوم چطور به دنیا اومد و خودم چه حالی داشتم...

اصلا بزار همشو توی یک پست توضیح بدم...بیخیال

یه هشدار باعث شد تا قبل افطار روز جمعه 26 خرداد متوجه زایمان بشم...آخرشب مراجعه کردیم به بیمارستان و و ماماها اجازه دادن تا صبح برم خونه...

شبش رفتیم خونه آبجیم و من تا صبح درد داشتم اما کسی رو خبر نمیکردم... عادلم گناه داشت میخواستم بخوابه و بیدار نشه یه وقت.

صبحش ساعتای 8:30 رفتم بیمارستان و خدا هدیه شو ساعتای 3:30 گذاشت تو بغلم!!!

جدای از دردای زایمان ولی واقعا اون لحظه که نی نی رو گذاشتن رو سینم و گفتن مبارکه واقعا زیبا بود...یه کوچولوی تپل مپله لپ گلی!!!

ولی یه خاطره بد از زایمان طبیعی برام گذاشتن...بگذریم...شاید درست نباشه وارد جزئیات بشم

وقتی از اتاق زایمان آوردنم بیرون آبجی و مامان خودم و عادل همه پشت در منتظر بودن با دست گل و شیرینی ..همه بوسیدنم و تبریک گفتن...

...........روز بعد از بیمارستان مرخص شدم و عادلم برام سنگ تموم گذاشته بود..

یادتونه توی پست هام از کم توجهی های همسرم نوشته بودم؟؟ و حتی این آخری خطاب به خودش نوشته بودم که مطمئنم هیچ برنامه ریزی برای روز زایمان نکردی...

اما از بیمارستان که مرخص شدم عادلم یه گوسفند برای قربونی گرفته بود و مامان و بابای خودش و خودمو خبر کرده بود تا دم در خونه جلوی پام ذبحش کنن...

توی راه بیمارستان تا خونه هم کادویی که برام خریده بود رو هدیه داد و من جلو مامانم کلی ذوق کردم

واسه نی نی کوچولو هم یه پلاک و ان یکاد خریده بود ....

دستش درد نکنه ..نفس منه دیگه

..................

خلاصه گذشت تا روز ششم کوچولومون که خانواده شوهرم رسم دارن شب شیش میگرن...

خب رمضون بود و هرکسی برای خودش برنامه ای داشت و از هفته ها قبل همه برای افطاری این طرف و اون طرف برنامه ریخته بودن و قول داده بودن...

ماهم که برنامه شامی نداشتیم و فقط خواهر برادرها رو برای شب نشینی دعوت کرده بودیم ...که...

از طرف ما که اولا رسم نداریم آبجیم و مامان و بابام گفتن اگر اونطرف نمیان ماهم نمیایم دیگه مزاحم نمیشیم...داداشم که افطاری دعوت بودن...

طرف عادل هم همه افطاری دعوت بودن اما خواهرشوهر و مامان و بابای عادل اومدن

عادل خیلی بهش برخورده بود و ناراحت شد که هیچکی نیومده..منم حقیقت دلم گرفت برا کوچولوم که انقد مظلومه....

.....................

شب شیش که گذشت گفتیم همه درگیر بودن عیب نداره...اما در طول این مدت کم توجهی و کم محلی های خانواده ها منو خیلی اذیت کرده....توی این مدت فقط مامان و آبجی خودم هی میان و میرن و سری میزنن تازه از اونا هم توقع بیشتر دارم .....

به عادل هم گفتم که خیلی ناراحت شدم از دست همه..یعنی بچه ما کم از دیگرانه که حتی دلشون تنگ نمیشه براش؟؟؟؟

انقدر ما برای بچه های همه سنگ تموم میذاریم... این بود جواب ما؟؟؟

.................

مسئله بعدی اینکه یادتونه میگفتم از افسردگی بعد از زایمان میترسم؟؟؟

خیالتون راحت.... من سالم سالمممم خداروشکر

نوشته شده در دوشنبه ۲ مرداد ۱۳۹۶ساعت ۳:۴۹ ب.ظ توسط محبوبم| |

رؤیای خیس ما دو نفر به حقیقت پیوست...

ما را در سایت رؤیای خیس ما دو نفر به حقیقت پیوست دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 47 تاريخ: شنبه 21 مرداد 1396 ساعت: 6:45

صفحه بندی